داستان عشق سون گِه: دوستدخترم جینگ تیان
یادداشت ویراستار: این مقاله، اثر هجوآمیز匿名 «دوستدخترم جینگ تیان» است که در سال ۲۰۲۶ در اینترنت چینی فراگیر شد. متن اصلی به شکل پروژهٔ صفحهآرایی XeLaTeX در GitHub منتشر شد (HEJustinSun/my-girlfriend-jingtian-latex) و تنها چند روز پس از انتشار ۳.۴k ستاره گرفت. تمام متن با روایتی خیالی از زبان اولشخص نوشته شده است؛ نویسنده خودِ راوی متن نیست. همهٔ وقایع، گفتوگوها و رفتار شخصیتها حاصل آفرینش هنریاند و هیچ ارتباطی با وضعیت واقعی هیچ شخص واقعی ندارند. این مقاله بهطور کامل بازنشر شده و فقط برای ثبت یک پدیدهٔ فرهنگی اینترنتی است.
وزن یک تخمک، سهونیم میکروگرم است.
وزن پنجاه میلیون دلار پول نقد، دو و نیم تُن است.
چیزی که جینگ تیان در تماسش از ساحل لاگونا مونتاژیک از من میخواست دومی بود و چیزی که در گرو میگذاشت اولی.
او برای برداشت تخمک به آنجا رفته بود. قرار بود بچهٔ رحم اجارهای در سال ۲۰۲۷ به دنیا بیاید؛ اگر کمی زودتر میشد، متولد سال اسب بود. این پیشنهاد را خودش داده بود. وقتی به کلینیک رسید، گفت اگر پنجاه میلیون نباشد، تخمکبرداری نمیکند.
ساحل لاگونا مونتاژیک روی صخرهای مشرف به اقیانوس آرام است. اجارهٔ کامل آن طبقه برای سی روز، یک میلیون دلار بود؛ برای حفظ حریم خصوصی او. او فقط هشت روز ماند و رفت.
در بیستودو روز باقیمانده، کارکنان نظافت هتل هر روز طبق روال به آن طبقه میرفتند. دستیارم تعریف کرد که هنگام تحویل کلید یکبار زنی مکزیکی را دیده بود: زنی که چرخدستیاش را میراند، اتاقبهاتاق وارد میشد، حولهها را عوض میکرد، روی سطوح را پاک میکرد، گوشهٔ ملحفه را مرتب میکرد و هنگام بیرون آمدن در را میبست. تمام یک طبقه، دو ساعت.
دستیارم از او پرسیده بود، وقتی کسی اینجا زندگی نمیکند، چرا هنوز نظافت میکنی؟
زن گفته بود، در دفتر ثبت نوشته شده کسی اینجا هست.
کاخ ورسایی که ملکهاش را از دست داده است.
ناگهان فهمیدم جینگ تیان این را دوست دارد. دوست دارد جایی به خاطر او خالی بماند. هیچ اتفاقی نیفتد.
همراه با ساحل لاگونا مونتاژیک، یک Gulfstream G700 هم در Van Nuys با شرمندگی پارک شده بود و خدمه هر روز طبق معمول سر کار حاضر میشدند.
روز هشتم همان تماس را گرفت. بعد از آن دیگر کسی او را ندید.
در سال ۲۰۰۷، از قبل کسی برایش پول میسوزاند. آن سال تازه وارد دانشگاه پکن شده بودم.
البته آن کس من نبودم.
پنجرهٔ QQ بالا آمد؛ او چهرهٔ تبلیغاتی بود. روی همان دستگاه قدیمی Lenovo IBM، با وضوح تصویری بسیار بد. تصویر را ذخیره کردم.
در خوابگاه دانشگاه پکن که اجارهٔ یک سالش هزار یوان بود، به اینترنت وصل شدم و او را در شبکهٔ داخلی دانشگاه پیدا کردم. درخواست دوستی فرستادم. شبکهٔ داخلی میخواست یک جملهٔ یادداشت بنویسم. نوشتم و پاک کردم، پاک کردم و نوشتم. حدود چهل دقیقه طول کشید و آخر سر فقط فرستادم: «سلام.»
قبولم نکرد.
شاید اصلاً از آن شبکه استفاده نکرده بود.
سالهای بعد، هر کاری که میکردم، یک سؤال در ذهنم بود: برای اینکه قبولم کند، باید به چه اندازهای برسم؟ وقتی اولین میلیارد را به دست آوردم به آن فکر کردم؛ وقتی به صد میلیارد رسیدم هم به آن فکر کردم.
بعد دیگر به آن فکر نکردم. رِنرِن مدتها بود ورشکست شده بود.
دوباره درخواست نفرستادم.
سال ۲۰۱۱، پکن سرد بود. یک کاپشن پر خریدم، صد و پنجاه یوان. قیمتش را به یاد دارم چون سه روز درنگ کردم.
همان سال او در فیلمی به ارزش صد و پنجاه میلیون 《جنگ کشورها》 بازی کرد. Sun Honglei، Wu Zhenyu، Kim Hee-sun، Nakai Kiichi و Jiang Wu، همانطور که نوزده سال بعد ساحل لاگونا مونتاژیک و Gulfstream G700 بودند، برای نقش حاشیهای دعوت شده بودند. خودشان نمیدانستند چرا اینجا هستند؛ حالا که آمده بودند، بالاخره باید چیزی رخ میداد، اما هیچ چیز رخ نداد.
بعدتر 《دیوار بزرگ》 با بودجهٔ صد و پنجاه میلیون دلار آمد: Zhang Yimou، Andy Lau و Matt Damon. بعدتر Jackie Chan. فهرست جهان جینگ تیان طولانیتر و طولانیتر میشد.
آن زمان دیگر در آمریکا بودم؛ درس میخواندم، شرکت راه میانداختم و روزبهروز گرفتارتر میشدم. تنها چیزی که تغییر نکرد این بود که هر بار دستگاهی عوض میکردم، هرچقدر هم دردسر داشت، تصویر QQ را به دستگاه جدید منتقل میکردم.
نوزده سال بعد، نام من هم به فهرست اضافه شد.
اولین بار در هتل مجلل همدیگر را دیدیم. همیشه فکر میکردم آن روز که او را ببینم مضطرب خواهم شد.
نشد.
از عکس لاغرتر بود، لباس معمولی پوشیده و به مبل تکیه داده بود. نگاهش کردم و ناگهان یادم نیامد دقیقاً منتظر چه چیزی بودهام.
او را بردم موزهای کارتلان را ببیند. مدت زیادی نگاه کرد و پرسید این چقدر قیمت دارد.
ششمیلیونودویستهزار دلار.
گفت، اگر بگندد چه؟
ساکت ماندم. گفت، بیخیال، برویم فیلم ببینیم.
گفتم، باشد.
گفت داخل سالن، بهجز ما دو نفر، هیچکس نباید باشد.
گفتم، باشد.
بیرون رفتم و تلفنی تماس گرفتم. وقتی برگشتم، هنوز جلوی همان موز ایستاده بود.
فیلم 《شهر حیوانات ۲》 بود.
سالن نمایش برای دو نفر، صحنهای است که معمولاً برای بازبینی فیلم در ادارهٔ تبلیغات مرکزی استفاده میشود.
از دستیارم خواستم تمام صندلیهای سینما را بخرد.
مقالههایی را دربارهٔ خریدن بلیتهای جعلی برای بالا بردن فروش خوانده بودم؛ اینکه وقتی همهٔ بلیتها خریداری شدهاند، فقط دو نفر فیلم را میبینند. حالا میفهمم شاید قضیه فقط فروش فیلم نبوده است.
خریدن همهٔ صندلیها سخت نبود؛ دردسر، بلیتهایی بود که قبلاً فروخته شده بودند. دستیار و محافظها زودتر به ورودی سینما رفتند و هر تماشاگری را که بلیت داشت پیدا میکردند و پول نقد به او میدادند.
یک زوج با بچهشان آمدند؛ بچه جلوی در پاپکورن را بالای سرش گرفته بود.
دستیار دستهای پول به آنها داد. بچه نمیفهمید چرا نمیتواند وارد شود. بزرگترها پول را گرفتند، تشکر کردند، چیزی نپرسیدند و رفتند.
آن روز بیستوشش نفر پول گرفتند.
بعد از فیلم، تصویر پروفایل ویچتش را به افسر جودی تغییر داد.
شب، با دست سینههایش را لمس کردم. مرا پس زد.
فکر کردم نمیخواهد. دستم را پس کشیدم و آماده شدم چیزی بگویم.
چیزی نگفت. نشست، از کیفش کیسهٔ کوچکی بیرون آورد و زیپش را باز کرد. ردیفی از ابزارها داخلش بود، شبیه یک جعبهابزار بسیار کوچک.
گفت، ناخنهایت پوستم را خراش میدهد.
نگاهی انداختم. همیشه ناخنهایم را با ناخنگیر چند بار سرسری کوتاه میکردم؛ کنارههایشان تیز میماند، اما در حالت عادی متوجه نمیشدم.
گفت، بیا.
دستم را روی پایش گذاشت و ناخنها را یکییکی سوهان کشید.
اول با سطح زبر، بعد سطح دیگری، و بعد سطح دیگری. کمی سوهان میکشید، دستم را بالا میبرد و مقابل چراغ نگاه میکرد، بعد دوباره ادامه میداد.
پرسیدم، این کار چقدر طول میکشد؟
گفت، تا وقتی دیگر کسی را نخراشد.
برای هر ده انگشت نزدیک یک ساعت وقت گذاشت.
در میان کار به من یاد داد که این طرف برای شکل دادن است، آن طرف برای صیقل دادن، و طرف آخر را نباید رفتوبرگشتی کشید؛ باید در یک جهت حرکت داد.
گفتم، باشد.
وقتی تمام شد، دستم را برگرداند، نگاهش کرد و یکبار لمسش کرد.
گفت، خوب شد.
حالا لمس کن؛ هرجا میخواهی.
یک جمله هم گفت: اگر روزی دیگر اینجا نباشم، دیگر کسی نیست ناخنهایت را برایت صیقل بدهد.
لبخند کوتاهی زدم و چیزی نگفتم.
سه ماه از آشناییمان گذشته بود که از کسی خواستم پروندهای آماده کند: پروژههای آن سالهایش، شرکای تجاری، سهام شرکتها، Jing Guoqing، Tian Xin’ai، همهٔ حسابهای مرتبط، خانهٔ اجارهای پکن، خانهٔ خریداریشده در شانگهای و چیزهای دیگر. یک هفتهای تمام شد؛ بیش از چهل صفحه بود. ماجراهای زنها و مردهای مختلف هم بود، اما به نظرم آنها کماهمیتترین بخش بودند.
بعضی چیزها را بعداً خودش برایم تعریف کرد؛ با آنچه در پرونده نوشته شده بود دقیقاً یکی نبود. چیزی نگفتم.
بعضی چیزها را هیچوقت نگفت. من هم نپرسیدم.
هرچه میگفت، باور میکردم.
آن پرونده را نگه داشتم؛ تا همین امروز.
اما حتی یک کلمهاش را هم باور نکردم.
گفت، هنگکنگ آدم زیاد دارد و شناخته میشوم؛ برویم جایی قدم بزنیم.
گفتم، باشد.
روی نقشه به تنریف اشاره کرد.
گفتم، باشد.
بیرون رفتم و تلفنی تماس گرفتم. وقتی برگشتم فهمیدم آنجا در اقیانوس اطلس، بیرون از ساحل شمالغربی آفریقاست. ظهر روز بعد، گروه سینفرهٔ ما حرکت کرد و یک A330 در فرودگاه منتظرمان بود.
در اتاقخواب هواپیما پرسید، اسمم قشنگ است؟
گفتم، قشنگ است.
گفت، نام خانوادگی پدرم را با نام خانوادگی مادرم کنار هم گذاشتهاند؛ خیلی اتفاق جالبی نیست؟
گفتم، همان روز اول به خاطر سپردمش.
مرا بغل کرد و گفت، از این به بعد جینگ تیان صدایم نکن؛ مادر صدایم کن.
باشد، مادر.
پس از فرود، خلبان آمد و گفت، رئیس، اول اجازهٔ فرود نمیدادند؛ اهالی جزیره تا حالا چنین هواپیمای خصوصی بزرگی ندیده بودند.
قانون جزیره همان بود: اطراف ما نباید کسی باشد. دستیارم کارها را انجام داد. هیچکس نپرسید چرا و این بار من هم نپرسیدم چند نفر.
Ritz-Carlton رو به اقیانوس اطلس بود و پنجرههای قدیاش بیش از حد بزرگ بودند. او هنگام خواب حتی یک ذره نور هم نمیخواست. دستیارها تمام اتاق را با نوارچسب مشکی پوشاندند؛ بیرون مثل روز روشن بود و داخل مثل سلول انفرادی تاریک. چسب با آفتاب میافتاد و هر روز باید دوباره چسبانده میشد.
دستیارها یازده نفر بودند. ساعت ششونیم صبح میآمدند و بعد از خوابیدن ما میرفتند. دو دختر چسب میزدند؛ یکی مسئول قاب پنجره بود و دیگری چراغ کولر و چراغهای پریزها. بعد از چسباندن، سه بار همهچیز را بررسی میکردند. سی رول چسب خریدند و بعد بیست رول دیگر سفارش دادند. فهمیدند چسبی که بعد از ساعت سهٔ بعدازظهر زده شود زودتر میافتد، چون شیشه در آن ساعت داغتر است؛ بنابراین بعداً چسبزدن را به صبح منتقل کردند. هیچکس این را به آنها یاد نداده بود؛ خودشان امتحان کرده بودند. با هم بحث میکردند، مثل اینکه دربارهٔ یک فنّ خاص حرف بزنند.
او نام آن دو دختر را میدانست. من نمیدانستم.
کنار جادهٔ پارک ملی تیده ایستادیم و غروب را دیدیم. دستیارها از ماشین گل رز بیرون آوردند و شامپاین باز کردند.
مادر به دریای ابرها نگاه کرد و گفت، چه زیباست. اما به زیبایی غروب دِلینگها در چینگهای نیست.
من اهل چینگهای بودم.
چیزی نگفتم.
شب، بالای کوه ستارهها را دیدیم؛ با وجود کاپشن، باز هم سرد بود.
مادر گفت، آرزویی کن.
پرسیدم، چه آرزویی کردی؟
گفت، به تو نمیگویم.
بعد گفت، خیلی زیباست، اما خیلی سرد است. برویم مالدیو؟
گفتم، باشد.
تنریف منفی پانزده درجه بود و مالدیو بیستوهفت درجه؛ فاصلهٔ مستقیمشان ۹۵۰۰ کیلومتر بود و پرواز یازده ساعت طول میکشید. اما فرودگاه مالدیو کوچک بود و هواپیمای پهنپیکرمان باید در میانهٔ راه به هواپیمای کوچکی عوض میشد.
مادر گفت، صدای هواپیمای کوچک خیلی بلند است. هواپیمای بزرگ بهتر است.
در اتاقخواب هواپیما به مقصد مالدیو، مادر گفت آرزویش این بوده که از من بچهای داشته باشد؛ حتماً با رحم اجارهای.
هیچوقت نپرسیدم چرا. فکر میکردم از درد میترسد.
در میانهٔ راه ناگهان نشست و دنبال تلفنش گشت. به Starlink وصل شد و گفت، خراب شد.
پرسیدم، چه شده؟
گفت، کسی میخواهد تهدیدم کند. سه روز است پیام میدهد و من جواب ندادهام.
گفتم، چقدر میخواهد؟
گفت، به تو ربطی ندارد.
مدت زیادی تایپ کرد، پاک کرد، تغییر داد و دوباره پاک کرد. تلفن را روی پایش گذاشت و چند لحظه بعد دوباره برداشت و نگاه کرد.
پرسیدم، چه کسی است؟
گفت، قبلاً با من کار میکرد؛ مسئول مالی بود، به زندان افتاد و همهچیز را به گردن گرفت.
حالا که بیرون آمده و به بنبست رسیده، حتماً باید سراغ من بیاید.
گفتم، بهتر نیست پلیس را خبر کنیم تا دستگیرش کنند؟
نگاهی به من انداخت. تو نمیفهمی.
گفتم، پول را دادی؟
گفت، دادم.
چقدر؟
هشتاد هزار.
گفتم، برای همین هم سه روز فکر کردی؟
چیزی نگفت.
باقی آن روز تقریباً حرف نزد. بعد از فرود خوابش برد.
اولین چیزی که به Soneva Jani رسید، چمدان مادر بود. بار سی نفر در هواپیمای کوچک جا نمیشد و بین سه هواپیما تقسیم شد. مادر فقط یک چمدان داشت؛ با یک هواپیمای جدا فرستاد و گفت نباید کنار بار کس دیگری باشد.
Soneva Jani به شعار «no news, no shoes» معروف است و مادر خیالش راحت شد.
بیستوشش نفر شامل سرپیشخدمت، محافظ و دستیار داشتیم و دو اپراتور پهپاد هم از دور دنبالمان میآمدند. دستیارها دوباره چسبزدن را شروع کردند؛ چراغ کولر، چراغ پریزها، بارها و بارها.
شب، مثل ردوبدل کردن رمزها، دربارهٔ شریکهای عاطفی قبلیمان حرف زدیم؛ مثل دودمانی که نام سالها را تطبیق میدهد. مادر نمیخواست هیچ خطایی رخ دهد، اما یک کلمهٔ ممنوع داشت: نباید نام آن ورزشکار را میآوردم.
من هم نیاوردم، با اینکه میدانستم خالکوبی پشتش به خاطر همان ورزشکار است.
شاید چون آنقدر بزرگ بود که پاک نمیشد.
گفت، حالا دیگر خانوادهایم. پدر و مادرم برای بزرگ کردن من زحمت کشیدهاند؛ باید شیربها بدهی.
گفتم، باشد.
دو نام گفت، Jing Guoqing و Tian Xin’ai، و دو حساب بانکی.
سی میلیون، به یوان.
واریز کردم. آن دو نام را برای نخستین بار در همان پروندهٔ بیش از چهلصفحهای دیده بودم.
کمی بعد تلفنش را به من نشان داد. Tian Xin’ai فقط دو کلمه جواب داده بود: «دریافت شد.»
یکبار مادر گفت، میدانی وقتی فهمیدی من این چیزها را میخواهم به چه فکر کردم؟
گفتم، به چه؟
گفت، فکر کردم شاید یکبار بگویی نه.
گفتم، نمیگویم.
گفت، پس بیمزه است.
با خودم فکر کردم، مگر چه کاری هست که نتوانم انجام دهم؟
وقتی خیلی حوصلهام سر میرفت، با تصویر QQ سال ۲۰۰۷ ور میرفتم تا به دستگاه جدید منتقلش کنم. مادر سرش را جلو آورد و گفت، چرا عکس زن دیگری را از من پنهان کردهای؟ این کیست؟
ساکت ماندم.
چون تصویر خیلی تار بود، رفت سراغ کار دیگری.
آن شب تصویر را پاک کردم.
روز بعد دوباره از تلفن قدیمی برش گرداندم.
مادر هم بیوقفه تلفنش را بالا و پایین میکرد. پرسیدم چه میبیند.
گفت، چیزی نیست؛ همان دعواهای مسخرهٔ جایگاه بازیگران.
در هر فیلم فقط یک نفر میتواند نفر اول باشد؛ حتی بین نقش اول مرد و زن هم فقط یک نفر میتواند اول باشد.
گفتم، چه بیخود.
گفت، آره. سختترش این است که گاهی زوجهای سریال، چهل یا پنجاه روز سر صحنهاند؛ معمولاً با مردی همبازی میشوند، شب رابطه دارند و روز هم بر سر جایگاه دعوا میکنند.
گفتم، کاملاً ضدطبیعت است.
گفت، آره.
اما بعد از تمام شدن فیلم، فرقی نمیکند چند بار با هم رابطه داشتهاند؛ طوری رفتار میکنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
بعد دوباره نیم ساعت نگاه کرد.
دوم ژانویهٔ ۲۰۲۶، در Soneva Jani، در آغاز سال نو، از مادر خواستگاری کردم.
صبح اول ژانویه تصمیمش را گرفته بودم. حلقه در هنگکنگ بود. جزیره جایی برای فروش حلقه نداشت؛ دستیار با هواپیمای دریایی به ماله رفت و بعدازظهر برگشت. حلقه داخل پاکت هتل بود.
مادر گفت، الماس خیلی کوچک است.
بعد گفت، اشکالی ندارد، بعداً بزرگتری میگیریم.
راستی، میتوانی به پکن بیایی؟
ساکت ماندم.
فکر کرد نمیخواهم بروم.
گفت، چرا اینقدر با من خوبی؟
گفتم، چون دوستت دارم.
پرسید، با آدمهای قبلی هم همینطور رفتار میکردی؟
گفتم، نه.
لبخند زد و چیزی نگفت.
یک صبح زود بیدار شدم و او در تخت نبود.
بیرون رفتم. روی تراس نشسته بود و به دریا نگاه میکرد؛ تمام دریا سیاه بود. چراغ روشن نکرده بود و هنوز هوا روشن نشده بود.
پرسیدم چرا اینقدر زود بیدار شده.
گفت، دارم روزها را حساب میکنم.
پرسیدم، چه چیزی را؟
گفت، تو برگرد بخواب.
مدتی کنارش نشستم و نمیدانستم چه بگویم. بعد برگشتم و خوابیدم.
وقتی دوباره بیدار شدم، آرایش کرده بود.
چهارده روز در مالدیو ماندیم و هیچکس او را نشناخت.
شب سیزدهم، در رستوران عینک آفتابیاش را برداشت. کمی بعد کلاهش را هم برداشت و روی میز گذاشت. تمام شام همانطور نشست. میز کناری یک زوج سالخوردهٔ آلمانی بودند، پیشخدمت سریلانکایی بود و هیچکس نگاه اضافهای به او نکرد.
بعد از غذا کلاهش را دوباره گذاشت.
گفت، برگردیم.
گفتم، هنوز خسته نشدهایم.
گفت، اینجا بیش از حد آرام است.
در هنگکنگ مادر پدر و مادرم را دید.
همان شب گفت، خانه باید برای دیدار دو خانواده و عروسی آماده شود؛ تا جایی که میشود رسیدگی کن. باز هم Jing Guoqing و Tian Xin’ai.
نپرسیدم چرا.
گفتم، سقف انتقال هر کارت در روز یک میلیون است.
گفت، خیلی کند است.
با پنج کارت منتقل کن.
پنج کارت، دو حساب، یکیدرمیان انتقال. هنگام انتقال از کارت سوم لحظهای مکث کردم، اما کار را تمام کردم.
گفت، بازدهت خیلی پایین است.
گفتم، برای سال نو پدر و مادرمان را به هنگکنگ بیاوریم.
گفت، امسال از قبل قرار گذاشتهایم در هاینان باشیم. سال بعد.
در جشن بهار، در بندر ویکتوریا آتشبازی برگزار شد و یک میلیون نفر آمدند. او نبود.
ساعت سهٔ صبح پدر و مادرم را به خانه رساندم.
خیابانها خالی بودند. پشت چراغ قرمز هیچ ماشینی منتظر نبود، اما من باز هم ایستادم.
مادر گفت، فعلاً همدیگر را نبینیم؛ بهزودی برای برداشت تخمک به لسآنجلس میروم. باید اول کارهای دستم را تمام کنم.
دوباره پرسید، میتوانی به پکن بیایی؟
ساکت ماندم.
نگفت در پکن چه خبر است. من هم نپرسیدم.
گفت، در هنگکنگ باید خانهای بخریم و سندش به نام او باشد.
گفتم، باشد.
روز ولنتاین هم همدیگر را ندیدیم.
یکبار تلفنی گفت، امروز صبح هشت لوله خون گرفتند.
گفتم، اینهمه؟
گفت، چیز مهمی نیست.
گفتم، خسته نباشی.
بعد دربارهٔ چیزهای دیگری حرف زدیم.
بعداً فهمیدم این نوع خونگیری باید با معدهٔ خالی و در روز دوم یا سوم چرخهٔ قاعدگی انجام شود؛ تاریخش نباید اشتباه باشد. آن روز احتمالاً حدود ساعت شش صبح از خانه بیرون رفته بود؛ زمستان پکن بود و هنوز هوا روشن نشده بود. آزمایشها بعداً بیشتر شدند. از آن فهمیدم که در صورتحساب ماهانهٔ پرداختهای دستیار، ردیف تازهای اضافه شده بود. نخستین بار سال قبل ظاهر شد؛ مبلغش زیاد نبود، چند هزار یوان. بعد هر ماه تکرار شد، گاهی دو یا سه پرداخت. سریع تأییدشان میکردم؛ برای چنین مبالغی لازم نبود جزئیات را ببینم. بعدها فهمیدم مربوط به خونگیری، شش آزمایش هورمونی، سونوگرافی و AMH بودهاند؛ اینکه چه مقدار ذخیره دارد، چند تخمک میتوان برداشت و آیا ارزش ادامه دادن دارد یا نه.
همهٔ این کارها در پکن انجام شده بود.
نمیدانستم کدام بیمارستان. نمیدانستم تنها رفته بود یا کسی همراهش بوده.
بیستوپنجم فوریه در هنگکنگ فرود آمد.
گفت، به لسآنجلس نمیروم، مگر اینکه اول خانهٔ هنگکنگ را ببینم.
بیش از ده خانهای را که در شش ماه گذشته دیده بودم برایش فرستادم. از هیچکدام خوشش نیامد. خودم حتی یک خانه را هم ندیده بودم؛ دستیارم شش ماه صرف کرده بود تا یکییکی انتخابشان کند. او برای من میفرستاد و من برای مادر میفرستادم. یکی از خانهها در نیمهکوه بود و در ویدئو میشد بندر ویکتوریا را دید؛ فیلمبرداری هنگام غروب انجام شده بود. لحظهای دوربین لرزید و سایهٔ فیلمبردار روی دیوار افتاد. مدت زیادی به آن سایه نگاه کردم و فکر کردم این آدم کیست، امروز چقدر راه رفته، چند خانه را دیده و آیا میداند این خانه را برای چه کسی فیلم میگیرد.
وقت تنگ بود. مادر سوار G700 شد و در ۲۸ فوریه به ساحل لاگونا مونتاژیک پرواز کرد.
روز هشتم مادر تماس گرفت. آنجا بعدازظهر بود و اینجا نیمهشب.
گفت، پنجاه میلیون، دلار.
گفتم، بگذار فکر کنم.
چیزی نگفت. صدای دریا از طرف او میآمد.
بعد از مدتی گفت، باشد.
تماس را قطع کرد.
از وقتی میشناختمش، هیچوقت به او نگفته بودم «بگذار فکر کنم».
با Claude Code از API خواندم و تمام داراییهای نقدی را بررسی کردم. نتیجه این بود که برای من هیچ اثری ندارد. دوباره بررسی کردم. سؤال را در Claude Code نوشتم. Claude گفت این پنجاه میلیون دلار را به او نده.
پرسیدم، دیگر دوستم ندارد؟
Claude گفت، دربارهٔ عشق نه علاقهای دارم و نه درکی؛ اما نباید این پنجاه میلیون دلار را به او بدهی.
من هیچوقت او را رد نکرده بودم؛ نه از سر بخشندگی، از ترس. از ترس پاسخ لحظهٔ بعد.
حالا کسی به جای من پاسخ داده بود.
مدت زیادی به آن خط خیره ماندم. چیزی که مو بر تنم سیخ کرد هوشمند بودنش نبود؛ این بود که Claude حتی یک لحظه هم درنگ نکرد.
برای او دشوار نبود.
آن لحظه فکر کردم شاید این شکل والاتری از چیزی باشد. انسان نمیتواند چنین کاری کند.
آیا دیگر دوستم ندارد؟
روز بعد دوباره تماس گرفت.
گفت، دریا خیلی بزرگ است.
گفتم، واقعاً؟
گفت، این طبقه خیلی بزرگ است و پژواک دارد. صبح چند نفر برای نظافت میآیند و من در حمام پنهان میشوم تا بروند.
گفتم، میتوانیم نگذاریم بیایند.
گفت، لازم نیست.
گفت، کلینیک پرسیده پدر بچه چه زمانی میرسد.
گفتم، میتوانم کسی را بفرستم.
گفت، لازم نیست.
بعد پرسید، تصمیم گرفتی؟
چیزی نگفتم. در حال فکر کردن نبودم؛ اصلاً به هیچ چیز فکر نمیکردم. در تلفن، طرف او دریا بود و طرف من بندر ویکتوریا؛ هیچکدام حرف نمیزدیم. شمردم: یازده ثانیه.
جینگ تیان گفت، خوب.
جینگ تیان گفت، فهمیدم.
تماس را قطع کرد.
بارها به آن دو روز فکر کردم که غیر از پنجاه میلیون چه گفته بود. دریا بزرگ است، این طبقه بزرگ است، در حمام پنهان میشود. همینها را کلمهبهکلمه به یاد دارم. چیزی که به یاد نمیآورم صدایش است: وقتی گفت «فهمیدم»، لحنش چگونه بود.
یادم نمیآمد. بعد دیگر به آن فکر نکردم.
تلفن را روی میز کنار تخت گذاشتم، صفحه رو به پایین. بعد کاری کردم که هنوز نمیدانم چرا: دستم را روی سینهام گذاشتم و شمردم.
ضربان قلبم منظم بود.
دوباره شمردم؛ باز هم منظم بود. دقیقهای شصتوچند ضربان، هیچ فرقی با همیشه نداشت. آنجا نشسته بودم و دستم را روی سینهام فشار میدادم، مثل پزشکی که مشغول معاینهٔ بیمار دیگری است.
فکر کردم، پس اینطور است.
باقی آن روز هیچ کاری نکردم. در اتاق ماندم تا هوا تاریک شد و دوباره روشن؛ بندر ویکتوریا را دیدم که از آبی به خاکستری و بعد به سیاه تغییر میکرد. ساعت شش صبح، ساختمانهای مرکز مالی آن سوی بندر یکییکی روشن شدند. دستیارم یکبار در زد و پرسید شام چه باشد؛ گفتم لازم نیست.
گریه نکردم. تمام مدت منتظر بودم گریه کنم.
بعداً دستیار برای تسویهحساب آمد. یکی از موارد، خسارت هتل در تنریف بود. پس از رفتن ما، چند روز دیگر به چسبزدن ادامه داده بودند؛ کسی به آنها نگفته بود دیگر لازم نیست. هتل گفت چسبها آنقدر طولانی و در دفعات زیاد زده شدهاند که اثرشان از قاب پنجره پاک نمیشود و باید کل شیشه عوض شود.
گفتم، تأیید شد.
آن شیشه رو به اقیانوس اطلس بود.
هزینهٔ سوخت هواپیما از اجارهٔ آن طبقه در مونتاژیک هم بیشتر بود. پرسیدم چرا. دستیار گفت A330 برای دویست نفر طراحی شده و ما فقط سی نفر بودیم؛ هواپیما بیش از حد سبک میشد و تعادل پرواز درست نبود. بنابراین هر بار باید سوخت بیشتری میزدند تا وزن کافی پیدا کند. بعد از رسیدن، آن سوخت اضافه را نمیشد نگه داشت و باید تخلیه میکردند.
گفتم، هر بار همینطور؟
گفت، هر بار.
یک جعبه هم از کلینیک لسآنجلس برگردانده بودند: آمپولهای تحریک تخمکگذاری برای هشت روز که باید در یخچال میماند؛ حتی یک آمپول باز نشده بود.
پیشپرداخت مؤسسهٔ رحم اجارهای هم بود، دویست هزار دلار، غیرقابلاسترداد. مادر جایگزین از ژانویه رزرو شده بود؛ زنی اهل کالیفرنیا، سیوچهار ساله و دارای دو فرزند. عکسش در پرونده بود، اما نگاهش نکرده بودم. او از ژانویه آماده بود.
بعد از رفتن جینگ تیان، تصویر سال ۲۰۰۷ را بیرون آوردم و یکبار نگاه کردم. نوزده سال گذشته بود. وضوح دستگاهها روزبهروز بیشتر شده بود، اما این تصویر انگار هر روز تارتر میشد و صورت کاملاً محو بود. مدت زیادی بزرگنمایی کردم تا بفهمم چه تفاوتی میان او و بعدتر وجود دارد. هیچ تفاوتی پیدا نکردم، چون تصویر از اول هم واضح نبود.
یک روز با ناخنگیر ناخنهایم را کوتاه کردم. بعد لمسشان کردم؛ تیز بودند.
یادم آمد آن وسیلهای که او جا گذاشته هنوز در کشو هست.
بیرونش آوردم و دو بار سوهان کشیدم؛ درست نبود. گفته بود باید در یک جهت حرکت بدهم، اما یادم نبود کدام جهت.
سر جایش گذاشتم.
ناخنهایم هنوز آدم را میخراشند.
یک صبح یادآوریای روی تلفنم ظاهر شد که دستیار سال قبل هنگام تنظیم برنامه گذاشته بود: سه ماه مانده به موعد تولد، اتاق را آماده کن.
یادآوری را کنار زدم.
بعد از رفتنش همیشه به یک سؤال فکر میکردم.
اگر آن روز پول را میدادم، میماند؟
مدت زیادی فکر کردم.
بعد آن پرونده را بیرون آوردم و دوباره خواندم؛ بیش از چهل صفحه.
بعد یاد آتشبازی شب جشن بهار افتادم، وقتی از بالای ساختمان به بندر ویکتوریا نگاه میکردیم.
یک میلیون نفر مثل موج سرازیر شدند؛ آتشبازی تمام شد و یک میلیون نفر برگشتند.
یک میلیون نفر.
هر سال همین است.
هنگکنگ در ساعت سهٔ صبح،
هیچ اتفاقی نیفتاد.
منابع
اثری طنزآمیز و داستانی از نویسندهای ناشناس که در سال ۲۰۲۶ در اینترنت وایرال شد، اینجا بهطور کامل بازنشر میشود. بهعنوان تکنیک ادبی به اولشخص نوشته شده — همهٔ رویدادها، نامها و گفتوگوها خیالیاند.